بعضی وقت ها
بعضی وقت ها اینقدر اعصابت، البته اعصاب که نه، کل زندگیت به هم میریزه که حتی یک ماه میگذره و نمی فهمی که یک ماه گذشته، تازه با یه کامنت میفهمی که یا خدا!، اونوقت اینقدرم بی حوصله هستی که حوصله فید خوندن هم نداری، بدترین واحد طول زندگی دانشجوییت رو هم همون ترم داری میگذرونی، میان ترماتم مثه فشنگ شصت تیر پشت سر هم دارن میان و تو فقط سر امتحان میتونی اسمت رو رو برگه بنویسی، چون در حقیقت مربوط به برگه جواب دیگه چیزی بلد نیستی.
بعضی وقت ها که اعصاب نداری و شاید کل زندگیت به هم ریخته، اونطور که اصلا گذر زمان رو حس نمیکنی، یا شاید اینقدر بی حوصله ای که حتی فیدهایی رو که همیشه با اشتیاق میخوندی مارک آل میکنی، یا شاید همون روز هم با استاد همون درسه زدی به هم، وقتی که میان ترما دارن پدرت رو جلوی چشمات رژه میدن.
اونوقته که میتونی بشینی تو یه لیوان بزرگ چایی بخوری و به همه اینا بیلاخ بگی.



در
